- ۲ نظر
- ۱۱ خرداد ۰۲ ، ۲۱:۲۵
کتاب هایی که نخوانده ایم...راه هایی که نرفته ایم...انسان هایی که ندیده ایم...خنده هایی که بر لبمان نیامده...شادی هایی که نکرده ایم...کافه هایی که نرفته ایم...حرف هایی که نگفته ایم...
وجود انسان با همه ی این کارهای نکرده و اتفاق های نیفتاده اشباع شده است.
چقدر دلم می خواهد همه ی آنهارا احساس کنم...✋🌗
باران می بارد.
آرام تر از همیشه بر روی زمین می نشیند.
مانند قلب من آرام است.
شایدهم مانند چشم هایم آرام و...؛
در سکوت به قطرات چشم می دوزم.
این شب هم تموم شد؟
صبح طلوع می کند؟
سبزه برمی خیزد؟
نسیم می وزد؟
شبنم بر روی گلبرگ می ایستد؟
آیا تمام اینها فردا هم تکرار می شوند
تا چشم هایم به امید دیدارشان شب را صبح کند؟
من دلم کمی رهایی می خواهد...
فارغ از احساسات...
فارغ از رویا....
فارغ از دنیا...
شاید میان صفحات کتاب...
همراه سکوت شبنم صبح....
•sedna•
می خواستند بال هایم را جدا کنند تا از آبی بی کران بر روی زمین رهایم کنند...؛
روبه فرشته ی کنارم که از میان انسان ها باز گشته بود گفتم:
می خواهم بروم و بین انسان ها عدالت را ... بخشیدن را ... و پذیرفته شدن انسان ها با بال هایشان را به یادگار بگذارم..."
حرفش لبخندم را محو کرد..،
"اگر قلبت را نشکستند و امیدت را زیر پایت نگذاشتند و در مقابل لبخندت دندان های نیششان را نثارت نکردند...آری شاید آن موقع تو موفق شده باشی"
•sedna•
༺ ✞ انساט ها تغییر نمے کننـב...؛
آنها ؋ـقط آشکار مے شونـב و بعـב پنهان...؛^ ༻ღ"
•sedna•