- ۲ نظر
- ۲۴ خرداد ۰۲ ، ۲۲:۰۰
یادم می آید که هوا در تاریکی می دمید.انگار درون قلبم کسی آهسته فریاد می کشید و اشک می ریخت.گویی فراموش کرده بودم من هم هستم.نمیدانم کجا بودم.نمیدانم کسی کنارم بود یا نه.فقط به یاد دارم که کناری نشستم.قلبم از درد تنگ به خود می پیجید.انگار سعی داشت خودش را درآغوش بگیرد.
خسته تر از آن بودم که دنبال کسی بگردم.همانجا بود.دریغ از درنگ...پیوسته اشک ریختم.
عجیب بود احساس تنهایی نمی کردم که ناگهان دست روی شانه ام نهاد...
_چرا اینگونه اشک میریزی؟...من هنوز تورا ترک نکرده ام...و هنوز از یاد نبرده ام...گرچه تو مرا ندیدی اما من هرروز تورا میدیدم و دلم سخت برابت تنگ می شد...
برگشتم تا اورا ببینم...اما چیزی نبود و فقط آفتاب سلانه سلانه طلوع کرد و من خودم را میان مه دیدم...
گمان میکنم آن شب او از آسمان ها آمد تا بگوید که هیچ وقت تنها نیستم...
در آخر از میان دوستانم تنها خودم ماند.
کاش زودتر میدانستم بهترین هم صحبت خودم...خودم هستم.
باید زودتر میدانستم هیچ چیز ابدی نیست.
باید زودتر میدانستم خیلی ها که مهربانند زودتر ترکت می کنند.
باید زودتر میدانستم توقع داشتن از دیگران کار بیهوده ایست.
باید زودتر میدانستم هیچ دوستی یا ارتباطی مانند شازده کوچولو و گل سرخش نمی شود.
باید زودتر باور می کردم اینجا چیزی مجسم نیست.
فقط گاهی دلخوش میکنی و وجود نامرئی کسی را در ذهنت مرئی تجسم می کنی.
و و بعد به تجسمت مهر ورزی می کنی، دوستش میداری،با او لبخند می زنی...
و بعد روزی وجود مرئی تجسمت به خودش برمیگردد و باز نامرئی می شود.
کاش زودتر قانون زندگی را می فهمیدم که هیچ کسی نباید به وجود نامرئی کسی،در ذهنش جانی بدهد.
که اگر اینکار را کند بی شک مجازات خواهد شد.
برای اینکه معنی موسیقی هارو بخونید روی گزینه(ادامه مطلب)کلیک کنید🙃🌗